حکایت ایمنی در ایران

حکایت ایمنی در ایران

فرهاد کاشانی
نویسنده
سوار بر موتورسیکلت سوزوکی ٢۵٠ تریل در یکی از خیابانهای خلوت سلطنت آباد (پاسداران) در حرکت هستم. دو پسر ١۶-١٧ ساله را می بینم که در پیاده رو مشغول شوخی هستند. ناگهان یکی از آنها از دست دیگری فرار کرده و بدون نگاه کردن خیابان به سرعت میدود که از خیابان رد بشود و از بغل به شدت به موتور من زده و هر دو پخش زمین میشویم. بلند شده و معذرت میخواهد به او میگویم که اگر اینجوری به ماشین زده بودی که مرده بودی؟! میگوید هر چه خدا بخواهد!! موتور فقط چراغ جلویش شکسته آنرا به خیابان چراغ برق میبرم که چراغ را بخرم که پیدا نمیشد ولی شخصی گفت برو کمی بالاتر شخصی که دکه ای دارد آنرا برایت تعمیر میکند او را پیدا میکنم و معلوم میشود که وی کاسه چراغهای اسقاطی دارد و میتواند با بریدن شیشه جلو آنرا روی چراغ من با بتونه سوار کند. قیمت را طی میکنیم و طرف دست بکار میشود. تمام وسیله کارش یک انبردست است که با آن شروع میکند لبه های کاسه چراغ اسقاطی را بریدن تا به لنز چراغ برسد. لنز ازچراغ من بزرگتر است و او با مهارت هر چه تمامتر مشغول بریدن گوشه های لنز است. ذرات کوچک شیشه در پرواز هستند به طرف می گویم اقلاً یک عینک شیشه ای بزن که چشمت آسیب نبیند میگوید خدا بزرگ است. چند بار شیشه به چشمم رفته و خون هم آمده ولی هر چه خدا بخواهد!!
در هشتگرد کار میکنم و در قسمت ساخت بورد کامپیوتر دستگاه ها با صدای بلند.قطعات را روی کامپیوتر نصب میکنند و در قسمتی پایه های زائد قطع میشوند و گاه این اشیاء سوزن مانند چند میلیمتری در هوا به پرواز در میایند تا به مانعی بر خورد کنند. اگر آن مانع چشم شما باشد حتماً خسارت وارده سنگین خواهد بود. از سر پرست میپرسم مگر عینک ایمنی ندارید؟ میگوید چرا؟ میپرسم پس چرا کسی نزده؟ میگوید بچه ها عادت ندارند! میگویم گوشی صدا گیر چطور؟ میگوید بله داریم. میپرسم چرا نمیزنید؟ میگوید بچه ها عادت ندارند. به او میگویم اینها جزو ملزومات این شغل هستند و کسانی که عادت نمیتوانند بکنند را مرخص کنید که بروند دنبال کار دیگر که به عینک و گوشی احتیاج نداشته باشد بگردند. بعد از ناهار میروم بازدید و میبینم که همه با اکراه عینک و گوشی را گذاشته اند. آنروز چند بار دیگر سرزده میروم و همه وضعیت را رعایت کرده اند. در روزهای بعد هر وقت سرزده میروم علائمی بین کارگران رد و بدل می شود که خلاصه سریع همه گوشی به گوش و عینک به چشم دارند. نمیدانم چه ضدیتی با خودشان دارند که از بکار بردن وسائل ایمنی جلوگیری میکنند. یکی از آشنایان که کارخانه ساخت وسائل فلزی دارد میگفت که اصرار من برای استفاده از وسائل ایمنی بدون نتیجه ماند و بالاخره یکی از کارگران تراشه فلز به چشمش رفت و راهی بیمارستان شد و معالجات چند ده میلیونی پرداختی کارفرما هم اثر نکرد و در نهایت کارگر از شرکت شکایت و پول عضو از کار افتاده را هم گرفت. من اگر جای این کارگر بودم چشمم کور پول شرکت را هم میدادم و هیچ خسارتی هم نمیگرفتم چون این با پول دزدی هیچ فرقی ندارد. من و خانواده یارانه را هم نمیگریم چون آنرا حق خود نمیدانیم و گرنه شناسنامه خالی زیاد داریم.
خلاصه مطلب ما فلسفه استثنایی در موارد مختلف داریم و قانون یک بام و دو هوا را هر روز اجرا میکنیم. در مورد ماشین، ناموس، خانه، خود راساً مسئولیم و با قفل کردن در ماشین و در خانه و بستن پرده ها از دزدی جلوگیری میکنیم هنگام رانندگی و از خیابان رد شدن و جان خود را به خطر انداختن یک مرتبه چنان با خدا میشویم که مسئولیت حفظ خود را کامل به خدا می سپاریم و خود هیچ کوششی در مورد آن نمی کنیم و به قضا و قدر روی می آوریم و این که سرنوشت هر کسی از قبل نوشته شده. خب اگر این طور است در خانه را هم قفل نکنید اگر از قبل مشخص و مقدر شده که خانه اتان را دزد بزند پس در کار دنیا دخالت نکنید و بگذارید بزند. در ماشین را هم باز بگذارید چون اگر مقدر نباشد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
خوشحالم که در مورد کمربند ایمنی انتخابی به افراد داده نشده و پلیس خیلی جدی با آن برخورد میکند ولی باز هم میبینیم که ماشینی تصادف میکند و دو قهرمان ما که باید معلم بقیه باشند از ماشین به بیرون پرتاب میشوند. گویی قهرمانان قرار نیست تصادف بنمایند و کمربند بستن برای رانندگان ناشی است.
جان کلام اینکه اگر بخواهیم فکر کنیم که همه چیز از قبل تعیین شده و تاریخ مرگ هم از قبل مشخص است به این نتیجه خواهیم رسید که خداوند ما را چندان دوست ندارد و برای همین میزان مرگ و میر ما مردم ایران بخصوص در تصادفات جاده ای را انقدر بالا قرار داده. اگر این تئوری درست نباشد فقط یک جواب می ماند و آن اینکه ما مسئول کار خود هستیم و با بی احتیاطی میتوانیم آنرا کوتاه نمائیم.
نظرات